رخداد های اسارت
12 بازدید
موضوع: سایر

آغاز اسارت:

پس از گذشت 70 روز در جبهه، شب 28/1/1367رزمندگان ایرانی بر روی مواضع بعثی ها آتش تهیه ریختند گویا ازآمادگی آن ها برای تک،خبرهایی داشتند.

صبح آن روز وقتی برای ادای فریضه نماز صبح از خواب بیدار شدیم، متوجه شدیم که نیروهای بعثی شدیداً جبهه ایرانی ها را زیر آتش توپخانه و غیره قرار داده اند؛ با خود گفتم این جواب همان آتش تهیه رزمندگان است که دیشب بر روی مواضع آن ها ریخته اند.

در زیر همان آتش دشمن، از سنگر خارج شدیم و وضوء گرفتیم و داخل سنگر شدیم و نماز صبحمان را به صورت فرادا خواندیم و در سنگر به حال خودمان نشستیم. در همین حین، معاون گردانمان، غلام حسین عمرانی، که خدا او را رحمت کند! به درب سنگر ما آمد و سرش را داخل سنگر کرد و دستور داد به پشت خاکریزها برویم؛ زیرا که دشمن حمله کرده است و او به سنگر بعدی رفت و ما هم پس از رفتن او، به پشت خاکریز رفتیم و وقتی به پشت خاکریز رسیدیم، نیروهای بعثی را دیدیم که به سوی سنگر کمین لشکر 41 ثارالله می آیند که بچه های کمین با تیراندازی و غیره مانع پیشروی بعثی ها شده بودند. آن ها وقتی دیدند که از طریق خط ثارالله و همچنین از طرف دست چپ ثارلله که لشکر امام حسین(علیه السلام) بود، نمی توانند خط را بشکنند، مسیرشان را به سمت راست لشکر 41 ثارالله کج کردند و به طرف خط 25 کربلا رفتند و از آنجا خط را شکستند و شروع به پاکسازی سنگرها کردند و به سوی بچه های لشکر41 ثارالله آمدند. در آن موقع تعداد بچه های ما که درخط بودیم، به تعداد انگشتان دست رسیده بود و همه این تعداد، در درب سنگر کمین، روی خاکریز به همراه فرمانده مان، آقای عباسپور جمع شده بودیم و به سوی بعثی ها تیراندازی می کردیم و گهگاهی هم آقای عباسپور از آنجا که من طلبه بودم و او هم نسبت به طلبه ها نظر لطف داشت، می فرمود: آقای لطفی، دعا کنید! همیشه انسانی آرام و تا حدودی بی خیال بودم و شاید در آن روز و موقعیت، فقط حرف آقای عباسپور را گوش کردم و با یک لبخند ملیح، به او جواب دادم و دیگر دعایی نکردم، گویا هیچ اتفاقی برایمان در راه نیست. در همین جا بود که یکی از بچه های پاسدار به نام حسن انصاری به سبب اصابت گلوله از جانب بعثی ها به درجه شهادت رسید و چند تن از بچه ها او را به پائین خاکریز آوردند. در همین هنگام به دستور فرمانده مان، با برخی از بچه های که در درب کمین بودند، از داخل خط به طرف نیروهای بعثی رفتیم تا مانع از پیشروی آن ها شویم.

 نیروی های بعثی، حدوداً 20 متری ما بودند؛ کمی آن جا درنگ و به سوی نیروهای بعثی، تیراندازی کردیم؛ ناگهان متوجه شدم که شخصی با لباس خاکی رنگ، در مقابل نیروهای بعثی که لباس سبز پلنگی داشتند، قرار گرفته است.

خطاب به فرمانده مان گفتم: آن یکی لباسش مثل لباس های خودمان است. از آنجایی که فرمانده مان در جریان بود و می دانست از نیروهای خودی است، با ناراحتی کلّه ای به پائین تکان داد و من متوجه شدم آن شخص از بچه های خودی است. بعثی ها او را در همان جا به شهادت رساندند.

در آن مکان چهار یا پنج نفر بودیم که برخی با رگبار تیربار و برخی هم با تفنگ های کلانشیکف به سوی دشمن تیراندازی می کردیم. در آن جا سهم من هم یک خشاب سی تایی بود که به صورت رگبار به طرف دشمن خالی کردم که ناگهان یکی از بچه ها با صدای بلند فریاد زد: نیروهای بعثی از آن سوی دیگر می خواهند به سوی جمع ما، آرپیجی بزنند؛ که فرمانده مان دستورعقب نشینی داد.

ما هم عقب نشینی کردیم و به جای اول که همان درب کمین بود، بازگشتیم. شاید کمتر از دو دقیقه آنجا ماندیم و از داخل خط 41 ثارالله به طرف خط امام حسین(علیه السلام)، از بعثی ها فاصله گرفتیم. در همین زمان که می رفتیم، بعثی ها به طرف ما تیر اندازی می کردند و تیرهای آن ها در برابر پاهایمان فرود می آمد که برخی از بچه ها همان جا زخمی شدند امّا من جان سالم به در بردم. بعد از کمی که با هم رفتیم، بچه ها به دو گروه تقسیم شدند، برخی به سوی لشکر امام حسین (علیه السلام) رفتند و برخی دیگر هم داخل کانال شدند؛ آن کانال به خط دو منتهی می شد.

 من و چند نفر از همرزمانم به نام های ابراهیم رشیدی، مراد بهبودی، هدایت سالاری و شهید منصوری هم داخل آن کانال شدیم و به سوی خط دوم (توپخانه) حرکت کردیم و در بین راه از شدت خستگی، یکی یکی اسلحه هایمان را می انداختیم. من هم اسلحه ام را انداختم و به خیال خودم از دست نیروهای بعثی نجات یافتیم که ناگهان سر و صدای سربازان بعثی از پشت خاکریزی که در آنجا بود، بلند شد. در این جا، دیگر ما شش نفر شده بودیم که یک نفرمان از مسافت عقب تر به دنبال ما می آمد که باز ما پنج نفر به دو دسته دو نفری و سه نفری تقسیم شدیم. من و شهید منصوری به سوی آن سر و صدا رفتیم و آن سه نفر دیگر به جهت مخالف ما حرکت کردند که ناگهان بعثی ها را در مقابل خود یافتیم. در همان لحظه اول، نیروهای بعثی به شهید منصوری در حالی که دو زانو بر روی زمین نشسته بود، تیرخلاص زدند و او را به شهادت رساندند.

من وقتی این صحنه را دیدم، شهادتین را بر زبانم جاری کردم و در همان حال، با سینه بر روی زمین دراز کشیدم و خود را آماده شهادت کردم و بعد از گذشت حدوداً 30 ثانیه از جای خود بلند شدم و بدون آنکه دست هایم را بالا بگیرم، به سوی بعثی ها رفتم. آن ها هم در همین حین تیری در برابرم زدند که گل های آن به لباسهایم پاشید. بعد از این حادثه بعثی ها مرا گرفتند و به آن سوی خاکریز بردند و مرا در آنجا نشاندند. بعد از مدت کوتاهی یکی از بعثی ها که در جمع دیگری از آنها بود، از آن جمع جدا شد و به طرف خاکریز رفت و نارنجکی را از کمرش باز کرد، ضامن آنرا کشید و با صدای بلند فریاد زد: ایرانی! ایرانی! و نارنجک را به آن سوی خاکریز، به طرف آن ایرانی که ظاهراً زخمی هم بود، پرت کرد و او هم به شهادت رسید. این شخص حسین میرشکاری بود که با فاصله ای نسبتاً زیاد به دنبال ما می آمد.

بعد از شهادت آن ایرانی، بعثی ها به سوی من آمدند و با اسلحه هایشان دور تا دور من ایستادند و برخی از آن ها سر نیزه اسلحه هایشان را هم باز کرده بودند و به سوی من نشانه رفته بودند که در همان حال، به یاد تنها شهید روستایمان، علی مرادی افتادم و با خود گفتم: دومین شهید روستای مهروئیه من هستم. در آن لحظه آنچنان بدنم داغ شده بود که اگر تیر به آن می زدند، حالیم نمی شد؛ لذا هیچگونه ترسی از شهادت نداشتم و به زبان فارسی خطاب به بعثی ها گفتم: مرا بکشید ! چرا که فکر تحمّل اسارت برایم سخت بود. آن ها زبان مرا نمی دانستند و خیال می کردند که من التماس می کنم که مرا نکشید. یکی از آن ها که لباس پلنگی بر تن داشت، شاید دلش برای من نوجوان سوخته بود. خطاب به من گفت: «الله کریم.» در همین زمانی که از بعثی ها می خواستم مرا بکشند، به یاد ضبط زیبائی که تازه خریده بودم، افتادم و با خود گفتم حالا است که شیطان به سراغم بیاد و فریبم بدهد و در همین جا خیلی حواسم را جمع کرده بودم که شیطان گولم نزند و جهنمی نشوم. وقتی خوب حواسم را جمع کردم، متوجه شدم شیطان در برابر آن ضبط بعید است بتواند فریبم بدهد اما به ذهنم وسوسه های دیگری در مورد وجود خدا می آمد که با تفکّر در آفرینش، آن وسوسه ها را از خود دور می کردم. در همین هنگام، ناخودآگاه به یاد آن داستانی که بارها در بالای منبر از روحانیون معظّم شنیده بودم، افتادم. آن داستان از این قرار بود که استادی هنگام احتضار شاگردش که طلبه ای جوان بود، بر بالین او حاضر می شود و آن طلبه جوان را تلقین به کلمه توحید ( لا إله إلّا الله ) و شهادتین(اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله) می دهد و از جانب آن طلبه جوان، دائم با مخالفت مواجه می شود تا این که بالأخره آن طلبه بدون ذکر کلمه توحید و شهادتین از این دنیا بدون ایمان می رود. این حالت طلبه جوان برای آن استادش سؤال برانگیز می شود که چرا او شهادتین و ذکر توحید را نگفت؟ آن استاد از خدای خود می خواهد تا حقیقت امر برایش روشن شود.

به فضل الهی شبی در عالم رؤیا، آن طلبه جوان را می بیند و واقعیّت را از او جویا می شود. آن طلبه می-گوید: سینی نقره ای زیبایی در دنیا داشتم که علاقه زیادی نسبت به آن سینی در وجودم بود؛ در لحظه مرگ، زمانی که بر سر بالینم آمدید و شهادتین را تکرار می کردید، شیطان با آن سینی به سراغم آمد و می گفت: اگر این کلمات را بگویی، من این سینی را می شکنم. این گونه شد که من در لحظات آخر بدون ایمان از دنیا رفتم. خدا همه ما را عاقبت به خیر کند!