سرنوشت پلاک
19 بازدید
موضوع: سایر

سرنوشت پلاک

به هر رزمنده ای برای شناسایی اش، دو پلاک اختصاص می دادند که بر روی آن پلاک ها، شماره ها وعلائمی مخصوص درج شده بود که یکی از آن دو پلاک، در مراکز نظامی نگهداری می شد و دیگری را به رزمنده می دادند. رزمنده باید از آن به نحو أحسن مواظبت می کرد و به گردنش می افکند. من هم پلاکی داشتم که از آن خیلی مواظبت می کردم؛ حتّی به آب نمی زدم که شاید زنگ بزند و رنگ هایش بپرد تا پس از پایان مأموریتم، با خود به عنوان یادگاری به شهرم ببرم و یک یادگاری پس از پایان جنگ، از جبهه داشته باشم.

وقتی به اسارت بعثی ها درآمدم، ناگاه یکی از سربازان بعثی به طرفم آمد و اوّلین کاری که کرد، پلاک را از گردنم خارج کرد و به گردن خود افکند. با خود گفتم: حالا خوب شد! ما که اسیر شدیم؛ اکنون اگر این بعثی کشته شود، او را به جای من به عنوان شهید به روستایمان می برند.

نوشیدن قطره چکانی

درگیری نیروهای ایرانی و بعثی به صورت رو در رو، از طلوع آفتاب شروع شده بود و بعد از ظهر آن روز، وقتی به اسارت نیروهای بعثی در آمدیم، حسابی خسته و تشنه شده بودیم. از سربازان بعثی، درخواست آب کردیم. سربازهای بعثی در حالی که قمقمه هایشان پر از آب بود، به سراغ تک تک ما آمدند و آب را به صورت قطره قطره در دهان ما چهار نفر، می ریختند. دستشان درد نکند! بالاخره گلویی خیس شد.

نماز اشاره ای

بعد از آن که آقایان هدایت سالاری، مراد بهبودی و ابراهیم رشیدی را کنارم آوردند و با آب قمقمه هایشان از ما پذیرائی کردند و گاهی هم از بیسکویت هایی که در دستشان بود و می خوردند، تکه ای را هم به ما می دادند، ما چهار نفر را به صورت دو صف دو نفره، قرار دادند و به مکانی حدوداً 200 متر آن طرف تر بردند که با گروهی از اسرای لشکر41 ثارالله و امام حسین(علیه السلام) مواجه شدیم. در همین حال، به یاد نماز ظهر و عصرم افتادم که با خود گفتم: نماز واجب در هیچ شرائطی از مرد ساقط نمی شود؛ لذا اولین نماز اسارت را در جبهه خودی و در دست نیروهای بعثی به صورت دست بسته خواندم و نماز مغرب، عشاء و صبح را هم در ماشین های جنگی به نام ایفاء، به صورت دست بسته و به حالت اشاره ای ادای تکلیف کردم.