استخبارات عراق
12 بازدید
موضوع: سایر

در خط، وقتی ما را با دست بسته سوار بر ماشین ایفا کردند و به عقب فرستادند، آنچنان دست هایمان را محکم بسته بودند که هرچه تلاش کردم تا آن ها را باز کنم، نتوانستم. از خستگی که در آن روز به ما دست داده بود با همان دست های بسته در ماشین خواب رفتم. دیگر در آن شب متوجه نشدم که آیا ماشین، گوشه­ای پارک کرد و یا این که در طول شب در حرکت بوده است.

وقتی از خواب بیدار شدم، صبح شده بود و ماشین درحال حرکت بود. اولین کاری که کردم، نماز صبحم را با همان دست های بسته و بدون وضوء و تیمم و همچنین بدون جهت قبله، به صورت اشاره­ای خواندم. البته بعدها در اردوگاه قضای آن نمازها را به جا آوردم؛ چون می دانستم نماز بدون طهارت و جهت قبله، باطل است حتی شنیده بودم نماز بر فاقد الطهورین [1]، واجب نمی شود. پس از آن به استخبارات[2] بین راهی بعثی ها، رسیدیم که باز هم یکی یکی ما را از ماشین ها پیاده می کردند و سؤالاتی را از ما می پرسیدند.

 وقتی نوبت به من رسید، از ماشین پیاده شدم. پس از آن که در جایگاه قرار گرفتم، با خود عهد بستم که بر خلاف واقع، سؤالات آن ها را جواب بدهم.

سؤالات بازپرس بدین ترتیب شروع شد:

 فرمانده­تان چی شد؟

 چقدر نیرو در فاو بود؟

از آنجا که ما به ظاهر شکست خورده بودیم، با خود اندیشیدم باید پاسخی به آن ها بدهم که از این پیروزی ­که به­ظاهر بدست آورده اند، مغرور نشوند. به همین خاطر به آن ها گفتم: نیرویی در منطقه وجود نداشته است.

یکی دیگر از سؤالاتی که از من پرسیدند این بود که فرمانده­ اتان چه شد؟ من با تکیه بر فکر قبلی، در پاسخ آن ها گفتم: کشته شد. یکی از بعثی ها حرف مرا تکرار کرد: کشته شد؟ من گفتم: آری. دوباره سؤال کرد: خودت دیدی؟ که من ناگهان با خود گفتم: شاید او اسیر شده باشد و این­ها خبر دارند و برایم دردسر درست شود که در جواب آن ها گفتم: دوستانم به من گفته­اند و سؤالات دیگری هم از من پرسیدند که به صورت غلط به آن ها جواب ­دادم. پس از آن که در استخبارات سؤالاتی از ما پرسیدند، ما را دوباره سوار بر همان ماشین­ها کردند و به مکانی در شهر بصره بردند. ما را در کنار یک سوله در فضای باز به ­صورت پنج پنج نشاندند. در همین هنگام ماشینی از اسرای ایرانی آوردند که ناگهان فرمانده­مان از آن ماشین پیاده شد، امّا بعثی ها نمی­دانستند او فرمانده است. البته در اردوگاه، بعثی­ها متوجّه شده بودند که او فرمانده است و به همین خاطر، او را تا مرز شهادت شکنجه دادند امّا او اعتراف نکرد که من پاسدار و فرمانده هستم، بلکه در جواب آن ها می­گفت: من از رفتگر­های شهرداری هستم.

[1]. کسی که نه دسترسی به آب دارد و نه خاکی که شرائط تیمم کردن داشته باشد.

[2]. مکانی بود که همه اسراء را به آنجا می بردند تا اطلاعاتی از وضعیت جبهه ایران بدست بیاورند.