دلتنگی مضاعف
17 بازدید
موضوع: سایر

وقتی که ما را سوار بر ماشین ایفاء کردند، هوا در حال تاریک شدن بود.

غربت اسارت با غروب آفتاب، دست به دست هم داده بودند و از طرفی هم در همان ساعات اولیه­ای که ما را به عقب خطشان با دست های بسته حرکت می­دادند، به زیر پای یکی از سربازان بعثی قرار گرفته بودم و حسابی دلم گرفته بود­. همانطور که زیر پاهای آن سرباز بعثی بودم­، او را با «یا مسلم!یا مسلم!» صدا زدم و از او درخواست کمک کردم که ناگهان آن سرباز بعثی با عصبانیت بازوی راستم را گرفت و مرا از زیر پاهایش به بالا کشید و بیرون آورد؛ در اینجا بود که نفس راحتی کشیدم.

بعد از آن که چند ساعتی در آن شب، ما را به عقب بردند، به یک ایست و بازرسی رسیدیم و ماشین آنجا ایستاد و بچه ها را یکی یکی از داخل ماشین پیاده می­کردند و سؤالاتی می پرسیدند که در همین هنگام، به یاد کارت بسیجی که در جیبم بود، افتادم. با دست های بسته به هر سختی که بود، کارت بسیجی را از جیبم بیرون آوردم و به گوشه ای انداختم. پس از دقایقی مرا از ماشین پیاده کردند و مدت کوتاهی در آنجا نگه داشتند و دوباره سوار برآن ماشین کردند و دوباره ماشین به حرکت خود ادامه داد که دیگر نفهمیدم چه شد. از خستگی با همان دسته های بسته خوابمان برد.