وضعیت غذا
12 بازدید
موضوع: سایر

از وقتی که ما به اسارت نیروهای بعثی درآمدیم تا روز دوم هیچ گونه غذایی به ما نداده بودند. یکی دو ساعت به ظهر مانده بود و من به سمت فرمانده مان رفتم و در کنار او نشستم. او نگران بود که یک وقت ما بچه های جنوب کرمان، او را به عنوان پاسدار و فرمانده لو بدهیم؛ لذا خطاب به من که در کنارش نشسته بودم گفت:

«یک وقت مرا لو ندهی!»

این حرفش اگرچه حرف حقّی بود، امّا برایم خیلی ناراحت کننده بود که او هنوز به من که یک طلبه و در جبهه در کنارش بودم، اعتماد نداشت.

 برای این که دلش قرص شود، به او گفتم: از جانب من مطمئن باش که چنین کاری نمی کنم. از طرفی هم دو روزی غذایی نخورده بودیم و برای این که حال و هوای او را عوض کنم، به او گفتم: راستی ناهار چه به ما می دهند؟

او با حالت تعرّض سری تکان داد و در جواب من گفت: «ناهار می خوری!؟ به اسرای قبلی پوست بادمجان به عنوان غذا می دادند.» البتّه در همان ظهر و یا شب آن روز، به هر نفر یک صمون[1] دادند.[2]

پی نوشت ها

[1] شبیه نان ساندویچ

[2] تو  و جبهه؟! بر اساس خاطرات دوران اسارت  موسی لطفی مهروئیه