باور توهین به اسراء اهل بیت (علیهم السّلام)
16 بازدید
موضوع: سایر

قبل از اسارت، فکر اسارت را هم نمی کردم، البتّه گاهی از رادیو، نام اسرای ایرانی را می شنیدم و حتّی برخی از شب ها مصاحبه آن ها را گوش می کردم، امّا به ذهنم خطور نمی کرد که یک روزی هم من جزء آن ها خواهم شد. هرگاه طلبه ای بالای منبر از اسارت اسرای کربلا می گفت که به آن ها سنگ و چوپ و سیلی می زدند... با این که کم سنّ و سال بودم امّا باور این جملات برایم سخت بود که چگونه ممکن است انسانی هر چند بد و بی دین، انسان دیگری که در قله معرفت است و در مشت او واسیراوست را اذیت و شکنجه کند؟

این باور همیشه در ذهنم وجود داشت تا این که اسیر شدم. زمانی که اسیر شدم و ما اسراء را در شهر بصره می گرداندند، مردمان و زنان زیادی به تماشای ما آمده بودند که برخی از آن ها، چوب هایی از نخل خرما با همان برگ و باری که داشت، به بچّه های اسیر که در ماشین ها بودند، با دلی پر از کینه و عداوت می زدند، امّا سربازان بعثی مانع آن ها می شدند.

برخی دیگر از آن ها که از این چوب به دست ها، فاصله شان دورتر بود، با سنگ هایی که در دست داشتند به داخل ماشین ها به سوی اسراء پرتاب می کردند.

در ابتدا که سنگ ها را ندیده بودم، به خیال خام خودم، تصوّر می کردم که آن ها بر سر ما نقل و نبات می پاشند، امّا وقتی که خوب دقّت کردم، متوجّه شدم آنچه که آن ها پرتاب می کنند، سنگ است. در آنجا بود که بی احترامی مردم کوفه، بالأخص مردم شام، نسبت به اهل بیت امام حسین (علیه السّلام)را باور کردم.[1]

پی نوشت


[1] تو و جبهه؟! بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه