بصره تا بغداد
10 بازدید
موضوع: سایر

بصره تا بغداد

بیرون از بصره، دو روز ما را در یک سوله  گرم نگه داشتند و روز دوم ما را از آن سوله بیرون آوردند و به بیابان بردند و از ما فیلمبرداری  کردند، روز سوم هم ما را سوار ماشین ها کردند و در شهرهای بصره و مجاور آن گرداندند. وقتی ما را وارد شهر کردند، از کنار مدرسه ابتدائی می گذشتیم که عده ای از دانش آموزان برای تماشا آمده بودند و با یک تعجّبی به ما نگاه می کردند. گویا برای اولین بار اسیر جنگی می دیدند. به ذهنم خطور کرد باید به نحوی به این دانش آموزان بفهمانم که ما از این که در راه رسیدن به هدف مقدّسمان اسیر شده ایم، هیچ گونه نگرانی نداریم و برای همیشه از وطن و سرزمین اسلامی مان دفاع می کنیم و لو این که اسیر شده و یا به شهادت برسیم؛ لذا با همان شیطنتی که از بچگی در وجودم بود و آن را به نوجوانیم انتقال داده بودم، شیطنتی کردم و زبانم را به طرف آن ها بیرون آوردم که باعث خنده آن دانش آموزان عراقی شد. قدری ماشین های ما جلوتر رفتند و در آنجا عراقی ها اعمّ از زن و مردشان برای تماشای ما آمده بودند. در همان جا ماشین ها توقّف کوچکی کردند. در همین هنگام پسر بچّه ای با دوچرخه اش در کنار ماشین ما، در نزدیکی من ایستاده بود. خواستم با او حرفی زده باشم. به او گفتم: دوچرخه ات را به من می دهی؟ او با دقّت حرف هایم را گوش می کرد، امّا نمی دانست من چه می گویم. با حرکات و سکنات به من می فهماند که چه می گوئی؟ و من هم از حرکات وسکنات او خوشم می آمد و دوباره سؤالم را تکرار می کردم. وقتی او دید که حرف مرا متوجه نمی شود، به سراغ بزرگ-تَرَش رفت و با او برگشت که در این زمان من دیگر به آن ها توجّهی نکردم. پس از آن، ماشین ها به حرکت خودشان ادامه دادند که برخی از تماشاگران با سنگ و برخی دیگر هم با چوب های خرما از ما پذیرایی می کردند.

 ابتدا که شروع به سنگ انداختن کردند، به خیال خام خودم فکرکردم، آن ها بر سر ما نقل و نبات می پاشند که در کف ماشین به دنبال آن نقل و نبات ها بودم که ناگهان چشمم به سنگ ها افتاد. البته دو مأمور بعثی محافظ ما بودند و مانع آن ها می شدند که به ما آسیبی برسانند. از طرفی هم برخی از خانم-های محجّبه با چادرهای عربی در گوشه ای دیگر ایستاده بودند و مدام اشک هایشان جاری بود.

تا بعد از ظهر، ما را در آن شهرها گرداندند و سپس به جای اول، یعنی همان جایی که سوله بود، برگرداندند و پس از درنگ کوتاهی و بدون آن که ما را از ماشین ها پیاده کنند، به سوی بغداد حرکت دادند که در مسیر راه بغداد، برخی از مواقع از سیلی های آن  سربازان بعثی هم بی نصیب نبودیم.

بعد از غروب به بغداد رسیدیم و ما را مستقیماً به استخبارات بردند. یک جوّ وحشتناک و دلگیری در آنجا حکمفرما بود. زمان بعد از غروب در شهر غربت و در دست دشمن، غمگینی خودش را داشت، علاوه بر این ها، برخی از بعثی ها با دشداشه های سر تا پا سفید و باتوم به دست، وحشت دیگری برای ما میهمانان ناخوانده بودند. ما را از ماشین ها پیاده کردند و پس از آن ، به تفتیش بدنی مان پرداختند و اگر چیزی غیر از لباس تنمان بود، از ما می گرفتند، حتّی گت هایی که از جبهه به یادگار بر ساق  پایمان باقی مانده بود. پس از آن ما را داخل اتاق های سه در چهار متری و غیر بهداشتی می کردند، هیچ گونه پذیرایی غیر از کتک که نصیب برخی می شد، وجود نداشت. البته از آب دریغ نمی کردند و به ما آب می دادند. آن شب هم گرسنه سر بر موزائیک ها گذاشتیم و خوابیدیم.[1]

پی نوشت

[1] تو و جبهه؟! بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه