خواب آزادی
10 بازدید
موضوع: سایر

روز سوم یا چهارم اسارتمان بود که وارد زندان های هارون الرشید در بغداد شدیم.

 شبی از شب  ها در آن زندان، خواب دیدم که اسارت ما چهل روز شده است و پس از آن چهل روز، من و دو دوست شهیدم سیدمهدی امام و ابوالفضل حیدرپور به همراه هم آزاد شده ایم، البته این دو دوست عزیزم یک  سال قبل از آن که من به اسارت نیروهای بعثی در بیایم، مفقودالاثر شده بودند و پس از پایان جنگ پیکر های پاکشان به زادگاهشان برگشت. درست پس از چهل روز از اسارت، ما را از زندان های هارون الرشید به سوی اردوگاه (12) که در تکریت بود، حرکت دادند. اینجا بود که تعبیر خوابم را فهمیدم. وقتی ما را از بغداد به سوی تکریت حرکت می دادند، ابتدا چشم هایمان را بستند امّا خودمان به مرور زمان چشم های بسته مان را باز کردیم و تا آنجا که چشم  کار می کرد، نگاهی به اطراف جاده می انداختیم. در همین هنگام از کنار سامرا رد شدیم که چشممان به گنبد دو امام معصوم (علیهما السلام) مزیّن شد که از همان فاصله دور بچه ها آن گنبد زیبا و با صفا را با اشاره دست، به یکدیگر نشان می دادند و دست به روی سینه هایشان می گذاشتند و سلام می دادند و نسبت به آن دو امام همام(علیهما السلام) ادای احترام می کردند. پس از آنکه از شهر مقدس سامراء گذشتیم، زمان زیادی سپری نشد که به شهر صدام حسین رسیدیم؛ ابتدای شهر تابلویی به عربی نوشته شده بود:«تکریت شهر صدام حسین.» قبل از آن که تابلوی شهر تکریت را ببینیم، هرگاه از رادیو و یا از جایی دیگر کلمه «صدام تکریتی» می شنیدم، خیال می کردم تکریتی حرف ناسزا یا لعنتی است که ما ایرانی ها برای صدام حسین به کار می بریم. تازه فهمیده بودم که نام شهر صدام حسین است.

داخل شهر تکریت شدیم و از آن  سوی شهر خارج شدیم؛ پس از طی مسیری به اردوگاه (12) رسیدیم و هنگام پیاده شدنمان، بعثی ها به صورت کانالی از وسط محوّطه تا درب ورودی آسایشگاه و از آنجا تا ته آن ایستاده بودند و هر اسیری که از ماشین پیاده می شد، به نحو احسن از او در این کانال، با کابل  هایشان پذیرایی می کردند. شاید در آن روز یکی از افرادی که کم کتک خورد، من بودم، آن هم به خاطر پای سوخته-ام که حدوداً تا داخل آسایشگاه شدم و نشستم، شش کابل نوش جان کردم. برخی از بچه ها مانند حسن تاجیک که سن آنچنانی هم نداشتند یعنی زیر هجده سال بودند به گفتة خودشان چهل و یا پنجاه کابل بر بدن نازنینشان نشسته بود که خدا از آن ها قبول کند! [1]

پی نوشت


[1] تو و جبهه؟! بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه