دو نگرانی در اسارت
16 بازدید
موضوع: سایر

قبل از آن که به اسارت نیروهای بعثی در بیایم، در یزد درس طلبگی می خواندم و مشغول پایه سوم و در حال خواندن کتاب های «مغنی» و «مختصر» بودم؛ در آن زمان درس های حوزه به غیر از شهر مقدّس قم و چند شهر دیگر، نظم و نسق درستی نداشتند؛ به همین خاطر در یزد با افرادی مواجه می شدم که سواد آنچنانی نداشتند و منبرهای بی محتوایی می رفتند؛ این امر باعث شده بود از روحانیت زده شوم و تا حدودی از آن ها متنفر باشم و شاید هم، همه آن ها را حمل بر بی سوادی می کردم.

لحظه  اول اسارت، همان زمان که هنوز در خط بودیم و بعثی ها ما را به عقب خطشان انتقال نداده بودند، خود به خود به ذهنم خطور کرد که اسارت، بهانه  خوبی است برای خداحافظی با درس های حوزه و این امر در بدو اسارت مرا خوشحال می کرد. پس از مدتی، البته مدت کوتاهی یعنی درست همان زمانی که در زندآن های هارون الرشید بودم، دوباره عشق طلبگی در وجودم شعله ور شد و این عشق به اندازه ای رسید که در اسارت تنها نگرانی pهایم دو چیز بود. یکی عقب ماندن از تحصیل در حوزه و دیگری تأخیر ازدواج برادر بزرگم که در همان روزها آهنگ خواستگاری داشت.[1]

پی نوشت


[1] تو و جبهه؟! بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه