سبزی سر سفره
17 بازدید
موضوع: سایر

نزدیک های ظهر که می شد با صدای بلند اعلام می کردند: مسئولین غذا!

از هرآسایشگاهی یازده نفر با دیس هایی در دست، راهی آشپزخانه می شدند. اگر ممکن بود غریبه ای ازآن جا بگذرد و این فریاد به گوشش برسد، لابد با خود می گفت: خوش به حال این ها که خدمتکاران برایشان غذا می آورند و شکمی از عزا به در می آورند، امّا وقتی مسؤولین غذا از آشپزخانه برمی گشتند و غذاها را بین افراد، با لیوان آبخوری تقسیم می کردند، سهم هر نفر یک لیوان می شد، بدون آن که چیز دیگری در کنار آن باشد. بالأخره غذای بخور و نمیری بود؛ تا می خواست به ته معده ات برسد، تمام شده بود. برخی از بچّه ها برای این که قدری احساس سیری کنند، به باغچه هایی که در مقابل آسایشگاه ها با دست خودشان آباد کرده بودند، می رفتند و برگ های عدسی و غیره را به عنوان سبزی می چیدند و با آن یک لیوان برنج میل می کردند. یک روز هم من این تصمیم را گرفتم، امّا وقتی خواستم بخورم، حتّی نتوانستم آن لقمه اوّلی را فرو ببرم، لذا از خیر آن سبزی گذشتم و شاید مابقی هم مثل من بودند؛ برای اوّلین و آخرین بار از آن سبزی ها استفاده می کردند.[1]

پی نوشت


[1] تو و جبهه؟! بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه