نمک عراق
23 بازدید
موضوع: سایر

پس از آن که ما را از زندان های هارون الرّشید بغداد، به اردوگاه (12) تکریت، انتقال دادند، حدوداً دو ماه از اسارتمان می گذشت که یک سروان عراقی داخل آسایشگاه مان شد و بدون مقدّمه شروع به سخنرانی کرد؛ او در لا به لای سخنرانی اش می گفت:«شما دیگر ایرانی نیستیید، شما نمک عراق خورده اید.»

نمی دانم او می خواست ما را با این  حرف ها خام کند و یا حقیقتاً چنین اعتقادی داشت، امّا اگر قصد خام کردن ما را داشت، او کوچک تر از آن بود که بتواند حتّی یک بسیجی ایرانی زیر پانزده سال را خام کند و از طرفی هم به قول آن درجه دار بعثی، آن نمکی که ما خورده بودیم، نعمت خدا بود که در عراق، آن هم در دست حزب بعث، روزیمان شده بود.[1]

پی نوشت


[1] تو و جبهه؟!بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه