بدهی حسن
9 بازدید
موضوع: سایر

بخشی از خاطرات من

قبل از اسارت در جبهه سیصد تومان از یکی از دوستانم به نام حسن تاجیک، قرض کردم. در روزهای آغاز تک بعثی ها، او هم به اسارت دشمن درآمد و ما را با هم سوار بر ماشین ایفا کردند و به عقب خطشان بردند. در صبح روز بعد که هنوز سوار بر ایفا بودیم و آن ماشین در حال حرکت بود، به یاد بدهی ام افتادم و نباید نسبت به آن بدهی، بی خیال باشم؛ زیرا حق النّاسی به ذمّه من بود و می بایست یا آن را می پرداختم و یا آن که طلبکار را از خودم راضی می کردم؛ زیرا خداوند تبارک و تعالی از حق النّاس نمی گذرد، لذا نگاهم را به طرف حسن دوختم و به او گفتم: حسن! ما هر دو اسیر شدیم و هم اکنون پولی ندارم که بدهی را به تو بپردازم. دو راه وجود دارد یا از پولت بگذر و حلالم کن و یا آنکه چاره ای نداری جز آن که صبر کنی تا انشاءالله پس از آزادی، قرضت را به شما پس بدهم. دوستم با لبخندی که بر لب داشت، از سیصد تومانش گذشت و آن را به من بخشید و پس از آزادی گهگاهی که به هم می رسیدیم به شوخی می گفت:

«بدهی آن روز را به پول امروز بده.»

من برای آن که در برابر او پاسخی داده باشم، در جواب او می گفتم: «بعد از این همه اسارت باز هم آدم نشدی، ربا می گیری؟»[1]

پی نوشت


[1] تو و جبهه؟!بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه