همسران خوشبخت
22 بازدید
موضوع: سایر

در اردوگاه بچه ها با هم خیلی صمیمی و مهربان بودند و به هم خدمت می کردند و بر آن خدمت، افتخار می کردند. روزی از روزها در گوشه ای از بیرون آسایشگاه ایستاده بودم و از دور به دوستان اسیر نگاه می کردم؛ یکی مشغول شستن لباس های دوستتش بود، دیگری زیر بغل مریضی را گرفته بود و او را به گوشه ای می برد. در حالی که به این حس همیاری نگاه می کردم، دوست عزیزم جناب آقای غلامرضایی هم در کنارم ایستاده بود. نگاهم را به او انداختم و خطاب به او گفتم: خوشا به حال افرادی که در آینده همسر این اسراء می شوند، این طور که پیش می رود، بهترین و باصفاترین زندگی، زندگی با اسراء است. همسران آینده این اسراء، از مهربانی های همسر اسیرشان بهرمند می شوند. دوست عزیزم که از بینش و درایت قابل ملاحظه ای برخوردار بود، در جوابم گفت: آقای لطفی! این بچه ها وارد اجتماع شوند، فرهنگ جامعه آن ها را تغییر می دهد و کم تر کسی با این روحیه باقی می ماند.[1]

پی نوشت


[1] تو و جبهه؟!بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه