چسب دست سلیمان
11 بازدید
موضوع: سایر

روزی یکی از دوستان پاسدارم به نام سلیمان استوان مریض شد. او را به بهداری اردوگاه منتقل کردند. البتّه اسمش بهداری بود اما امکانات نداشت. در آنجا به او سرم وصل کردند. وقتی کمی حالش بهتر شد، او را مرخص کردند. وقتی او مرخص شد، یک ساعت یا دو ساعت به اذان ظهر باقی مانده بود. هنگام اذان ظهر پیش من آمد و رو به من کرد و گفت: آقای لطفی! جای وصل سرم چسب زده اند و این چسب ها کنده نمی شود. چگونه برای نماز وضوء بگیرم؟ به او گفتم: با نفت راحت پاک می شوند. او به طرف چراغ والر نفتی که در آسایشگاه بود، حرکت کرد و آن چسب را به وسیله نفت از دستش پاک کرد امّا متأسّفانه یک روز بعد، دستش ورم کرد که باز او را راهی بهداری کردند. بعثی ها از او سوال کرده بودند که چه کسی به تو گفته است این کار را انجام دهی؟ او گفته بود: از پیش خودم این کار را انجام دادم.

اگر سلیمان آن روز نام مرا به جای نام خودش به آن ها معرّفی می کرد، بعثی ها مرا زیر کابل و لگد می گرفتند و روزگارم را سیاه می کردند. بعثی ها برای اذیت و شکنجه دادن اسراء، به دنبال کوچک ترین بهانه ای بودند.[1]

پی نوشت ها


[1] تو و جبهه؟!بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه