بخشی از خاطرات من، وِیِن حرس؟(2)
8 بازدید
موضوع: سایر

شبی از شب های زمستان که از سوز سرما، پنجره ها بسته بود، سرباز بعثی به پشت پنجره آسایشگاه می رود و با صدای بلند، نگهبان داخلی آسایشگاه را که از اسراء بود، صدا می زند و می گوید: «وین حرس؟» یعنی نگهبان کجاست؟ باز از قضای روزگار در آن شب، نگهبان داخلی آسایشگاه، یکی از بچّه های جنوب کرمان به نام مهرداد کریمی بود که با تأخیر پاسخ سرباز بعثی را با «نعم سیّدی» می دهد و پس از آن با خونسردی تمام به طرف پنجره ای که آن سرباز بعثی پشت آن ایستاده بود، حرکت می کند. آن سرباز بعثی وقتی خونسردی و بی تفاوتی آن اسیر را نسبت به خود می بیند، ناراحت و عصبانی می شود و زمانی که آن اسیر به پشت پنجره می رسد، آن سرباز بعثی آب دهان به طرف او پرتاب می کند که آب دهان آن سرباز بعثی به شیشه می چسبد و از داخل آسایشگاه هم آن نگهبان داخلی وقتی می بیند که او آب دهان پرتاب می کند، سریعاً بر سرجای خود می نشیند که آب دهان سرباز بعثی به او اصابت نکند، امّا وقتی متوجّه می شود که آب دهان آن بعثی به روی شیشه نشسته است، بلند می شود و یک نگاهی به سرباز بعثی می کند و با زبان و لهجه محلّی خطاب به سرباز بعثی می گوید: خیط بودی؟ سرباز بعثی کم می آورد و محلّ نگهبانی را فوراً ترک می کند.