بخشی از خاطرات من، مَن ضَحَکَ؟
10 بازدید
موضوع: سایر

مَن ضَحَکَ؟[1]

روزی از روزهای اسارت، ما به امر بعثی ها، در حال نشسته، مشغول جمع کردن سنگ ریزه های داخل محوطه قسمت یک اردوگاه بودیم. ناگهان افسر بعثی از گوشه آسایشگاه که پشت آن، جلو آسایشگاه قرار داشت، وارد محوطه ما شد. هنگام ورودش به محوطه ما، طبق معمول، مسئول انتظامات بر پا و خبردار داد و ما از جای خود بلند شدیم و برای آن افسر بعثی پا کوبیدیم و احترام نظامی گذاشتیم. در برابر خبرداری که مسئول انتظامات از ما گرفته بود و همه ما به حالت خبردار ایستاده بودیم و منتظر آزاد باش از طرف افسر بعثی بودیم، امّا او از روی عمد و تکبّر و یا از روی فراموشی، آزاد باش نداد و دوباره از همان مسیری که آمده بود، برگشت و وقتی در حال بازگشت به آن سوی آسایشگاه بود و در حال ناپدید شدن بود که یکی از سربازان بعثی که به دنبال او حرکت می کرد، آزاد باش داد. درست در همین زمان، یک ماشین فاضلاب هم در آن گوشه دیگر، سمت چاه فاضلاب مشغول خالی کردن چاه فاضلاب بود. در همین هنگام، صورتم را به طرف آقای عبّاس عقیلی گرداندم (خدا او را رحمت کند!)که در کنارم نشسته بود و از بچّه های بلوک جیرفت بود و همین طور که با هم صحبت و سنگ ریزه جمع می کردیم، خطاب به عباس گفتم: بابا! این که افسر نبود، راننده ماشین فاضلاب بود و با عباس به صورت آهسته و دو نفری خندیدیم.

پس از این ماجرا، من به سوی سرویس بهداشتی رفتم که ناگهان یکی از اسراء که دژبان درب ورودی بود، به سراغم آمد و گفت: «بعثی ها کارت دارند.» فهمیدم که کاسه ای زیر نیم کاسه است. همین طور که از درب سرویس بهداشتی به طرف آن بعثی ها می رفتم، بچّه های آسایشگاه را می دیدم که به صورت پنج پنج نشانده اند و آن ها را با کابل و یا شلنگ کتک می زنند و مرتب به آن ها می گویند: «مَن ضَحَکَ؟»(چه کسی خندید؟) و ادای صدای قهقهه را از خودشان در می آوردند که من به نزد آن ها رسیدم. از من سؤال کردند: «مَن ضَحَکَ؟» و دوباره ادای قهقهه را در آوردند که من در جواب آن ها گفتم: من خندیدم، ولی نه آن طوری که شما می گویید. کلامم که تمام شد، مرا زیر کتک و لگد گرفتند و با شلنگ و یا کابل هایی که در دست داشتند، کتکم می زدند. زمانی که زیر رگبار کتک های آن ها بودم، احساس درد آنچنانی نمی کردم، ولی با خود اندیشیدم که اگر داد و بی داد نکنم، بیش از این که هست، کتکم می زنند؛ لذا به صورت مصنوعی آه و ناله سر می دادم و همچنین در حالی که روی زمین افتاده بودم، یکی از بعثی ها با پوتینی که پایش بود، پا روی گردنم گذاشت و خطاب به من می گفت: «أنت جبهه؟»(تو چرا جبهه آمده ای؟)

در دلم گفتم: می دانم دردت چیست؟ پس از آن که رهایم کردند، به داخل آسایشگاه رفتم. بعد از این مرحله کتک، مرحله دیگری هم از کتک بود و باید خود را برای آن مرحله آماده می کردم.

هر اسیری که به دست سربازان بعثی، شکنجه و یا تنبیه می شد، برای مرحله بعدی پذیرایی کامل او را نزد افسر بعثی می بردند و در برابر آن افسر، کمر اسیر مظلوم را با کابل هایشان سیاه می کردند، ولی این مرحله نسبت به من عملی نشد. ممکن است به برکت تلاوت آیة الکرسی و یا از دعاهای خیر دوستان، ادامه این بلا از من دفع شده است. [2]

پی نوشت ها


[1] رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: چون خدای متعال خواست سوره ی حمد و آیه های شهدالله (۱۸ و ۱۹ آل عمران) و قل اللهم (۲۶ – ۲۷ آل عمران) و سوره توحید و آیه الکرسی را به زمین نازل کند همگی به عرش الهی چنگ زدند در حالی که بین آن ها و خداوند حجابی نبود.

سپس فرمودند: پروردگارا ما را به خانه پر گناه و به سوی کسانی که عصیان و گناه می کنند می فرستی؛ در حالی که ما پاک و مطهر هستیم.

سپس خدای متعال فرمود:” به عزت و جلال خودم سوگند، هیچ کس شما را بعد از نماز نخواند مگر این که او را در مرتبه بالای قدس جای دهم که از نعمت های آن استفاده کنند و در هر روز ۷۰ بار به او با نظر رحمت خود بنگرم و در هر روز ۷۰ حاجت او را برآورم هرچند که بسیار گناه کرده باشد که کمترین آن دعاها و حاجت ها و آمرزش گناهان باشد. او را از هر دشمنی پناه می دهم و برای پیروزی بر هر دشمنی یاریش می دهم و مانعی به جز مرگ برای بهشت رفتن او نباشد. یعنی بعد از مرگ بلافاصله به بهشت می رود.

[2] تو و جبهه؟!بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه