أنت فوتبال
10 بازدید
موضوع: سایر

بخشی از خاطرات من

بعد از ظهر بود؛ از آسایشگاه ها ما را برای امور ضروری و هوا خوری به بیرون آورده بودند؛ مثل همیشه دوست داشتم با وضوء باشم؛ چون با وضوء بودن فقط برای اوقات نماز خواندن و یا عبادت نیست. در روایات خوانده بودم که اگر انسان با وضوء بمیرد، اجر شهید دارد و یا انسان با وضوء در حال عبادت با خداست و یا حتّی اگر شب ها با وضوء به رختخواب برود و بخوابد، گویا آن شب تا به صبح در حال عبادت با خدا بوده است.

از این روایات که بگذریم، با همین وضوء می توانستم نماز مغرب و عشایم را هم بخوانم. با این افکار، از دوستم آقای خسرو شهریاری جدا شدم. در همین هنگام هم، سرباز بعثی مسیحی در محوطه، درحال قدم زدن بود که دوستم خسرو، یک نگاهی به او کرد و خطاب به من گفت: آقای لطفی! فعلا صبر کن، وضوء نگیر تا آن سرباز بعثی مسیحی از آنجا برود. به گفته های دوستم توجهی نکردم و به طرف لیوانی که در آنجا بود، رفتم و آن را از جایش بلند کردم و به طرف شیر آبی که در بیرون آسایشگاه، قسمت درب ورودی قرار داشت رفتم و لیوان را پر از آب کردم و به سوی جدول خاکی که در جلو آسایشگاهمان بود، حرکت کردم. سر دو پا نشستم و دست هایم را تا مچ شستم و آماده وضوء شدم. اولین آب وضوء را که به صورتم زدم، سرباز بعثی از دور نگاهی به من کرد و با گام های کشیده به طرفم آمد و در برخورد اول، لیوان آب را از دستم گرفت و باقیمانده آب داخل لیوان را به لباس هایم ریخت و پس از آن با کتک و لگد از من پذیرایی کرد و انتظار داشت من مثل یک توپ از پیش پایش حرکت کنم، اما من سرجایم ایستاده بودم و فقط کتک های او را نوش جان می کردم. او برای این که من از سر جایم حرکت کنم، خطاب به من گفت:«أنت فوتبال» یعنی تو توپ هستی. وقتی من به تو لگد می زنم، تو از جایت حرکت کن، امّا من از جایم حرکت نمی کردم و در جواب او می گفتم«أنا ماکو فوتبال» یعنی من توپ نیستم؛ زیرا می دانستم با حرکت کردنم، باز هم او با کتک و لگد به دنبالم خواهد آمد.[1]

پی نوشت


[1] تو و جبهه؟!بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه