حسن چوپان
6 بازدید
موضوع: سایر

بخشی از خاطرات من

یکی از سربازان بعثی که ظاهراً از بادیه نشینان شهرهای عراق بود که در بین اسراء، به حسن چوپان معروف شده بود. البتّه بچّه های جنوب کرمان به او می گفتند: «حسن شنکی[1]» چون هرگاه وارد محوّطه قسمت یک می شد، یک چوب شبیه چوب های خاردار به دستش بود. او سرباز ساده لوحی بود، تا آنجا که برخی از سربازان بعثی به او گفته بودند: «حسن! تو آبروی ما را با این کارهایت در بین اسراء ایرانی برده ای، قدری خودت را بگیر و در برخورد با اسراء ایرانی شات و شوتی داشته باش و خودی نشان بده.»

او هم برای این که خودش را نشان بدهد، گاهی از مواقع وارد محوطه می شد. در آنجا قانون بود که هر بعثی اعمّ از سرباز و درجه دار، هرگاه وارد بر اسراء ایرانی می شود، اسراء ایرانی موظّف بودند که برای آن ها احترام نظامی بگذارند. سیستم نظام آن ها، سیستم نظام شوروی سابق بود؛ یعنی باید اسرای ایرانی در هر حالی که بودند، در برابر آن بعثی می ایستادند و پس از اعلام خبر دار، پای چپ را محکم به بغل پای راست می کوبیدند و در همان حال، دست چپشان را تا موازی گوش می آوردند و سریع آن را به جای اوّلیّه اش بر می گرداندند و به صورت ثابت می ایستادند تا آن زمانی که آن بعثی، آزاد باش بدهد. البتّه برخی از مواقع هم می خواستند خودی نشان بدهند، به انتظامات دستور می دادند که خبردار را تکرار کن و گاهی هم تکرار این خبردار به چندین بار می رسید.

سید حسن هم گاهی از مواقع برای آن که خودی نشان بدهد، سعی می کرد یک سختگیری های از خودش به نمایش بگذارد؛ مثلاً اگر می دید چند نفری از اسراء دور هم جمع هستند و با هم گفتگو می کنند و در لابه لای صحبتشان لبخندی هم بر لبانشان جاری می شود، از آنجا که سید حسن کمی ساده لوح بود، با خود می گفت: حتماً این ها به من می خندند. آن ها را صدا و به نزد خود فرا می خواند. وقتی متّهمین به دورش جمع می شدند، از اولین کسی که سؤال می کرد چرا می خندیدید؟ آیا در مورد من چیزی می گفتید و می خندیدید؟ ما بقی بچّه ها از سادگی او استفاده می کردند؛ به صورتی که او متوجه شود یواشکی از کنار او به گوشه ای می رفتند و از آنجا دور می شدند و در آخر هم ممکن بود سید حسن با همان یک نفر باقی بماند.

یک روز هم ما گرفتار سختگیری های سید حسن شدیم. چهار نفر بودیم و با هم صحبت می کردیم که ما را صدا زد. پس از آن که به نزدش رفتیم، از اولین نفر، سؤالات همیشگی اش را تکرار کرد که ما یکی یکی خود را از سید حسن دور کردیم و به داخل جمعیت رفتیم که در آخر سید حسن با همان مسئول اولی باقی ماند. امّا همین سید حسن، قلب رئوف و مهربانی هم داشت. در برخی از مواقع به پشت پنجره آسایشگاه می آمد و با تماشای برخی از برنامه هایی که عدّه ای از اسراء در آسایشگاه برای تفریح بچّه ها انجام می دادند، گریه می کرد.[2]

پی نوشت


[1] شنک یکی از اصطلاحات مردم جنوب کرمان است و به شاخه ای از درختان تیغ دار، پس از آن که از آن درخت جدا شد اطلاق می شود. چوپانان آن را بدست می گیرند و با آن گوسفندان را هو می کنند و به کسی که آن شاخه را بدست می گیرد شنکی می گویند

[2] تو و جبهه؟!بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه