حسن گالیله
4 بازدید
موضوع: سایر

بخشی از خاطرات من

گالیله دانشمندی بود که اعتقاد داشت زمین به دور خورشید در حرکت است. او را به خاطر این نظریه که مخالف نظریه کلیسای کاتولیک بود، محاکمه و مجبور کردند تا بر خلاف عقیده اش اقرار کند. کلیسای کاتولیک به مرکزیت زمین معتقد بود و به پیروی از سفر آفرینش تورات (عهد قدیم)، قرن ها آموزش می دادند که خداوند، نخست زمین را آفرید و سپس خورشید و ستارگان را پیرامون آن، به حرکت درآورد.

ارباب کلیسا در دادگاه از گالیله خواستند از عقائد تازه خود دست بردارد و تنها نظریات مورد قبول کلیسا آموزش بدهد. او هم بالإجبار قبول و توبه کرد، امّا وقتی از دادگاه بیرون آمد، عدّه ای دیدند که با انگشتش بر روی زمین نوشت: «با این همه، زمین حرکت می کند.» بدین صورت بر عقیده اش باقی بود.

در اسارت گاهی از مواقع، بعثی ها برخی از اسراء را تحت فشار و شکنجه قرار می دادند که به حضرت امام(رحمة الله علیه) توهین کنند، امّا بچّه ها از آنجا که رهبرشان، پاره تنشان بود و او از دل و جان دوست داشتند راضی به توهین او نمی شدند.

یکی از آن ها، برادر عزیز و ارجمند شیخ حسن اصغری  نژاد بود. او را در برابر بچّه های قسمت یک، شکنجه دادند تا به حضرت امام توهین کند، امّا او توهین نکرد. او  را در زمستان سرد به بالای حوض آوردند تا او را به داخل آب سرد بیندازند که او پیش دستی کرد و بسم الله الرحمن الرحیم گفت و به داخل آب شیرجه زد. پس از آن که سرش را از زیر آب بیرون آورد و در گوشه ای از حوض ایستاد که در این هنگام، اسیر خود فروخته ای به نام نادر، حرف زشتی به حسن زد و از بالای حوض لگدی هم نثار صورت او کرد، امّا او حاضر نشد به امامش توهین کند. در همین حال شیخ حسن خواست به بعثی ها بفهماند که شاید بر اثر شکنجه و فشار، به ظاهر ما چیزی بگوییم امّا درون دل و عقید ه مان، چیز دیگری حکایت می کند. این جمله را با تشبیه به کار گالیله در برابر مخالفینش شروع کرد و چنین گفت: «اگر ما را تحت فشار قرار دهید، شاید همچون گالیله...» که دیگر یکی از سربازان بعثی گفتار شیخ حسن را قطع کرد و به او عنوان گالیله داد و دو بار صدا زد: «حسن گالیله! حسن گالیله!»که از همین جا بود دیگر حسن اصغری نژاد، معروف به حسن گالیله شد.

حسن اصغری نژاد در اردوگاه، هم در نزد بعثی ها و هم در نزد اسراء، به این نام معروف شده بود تا جایی که فامیل شناسنامه ای او را کسی نمی دانست.[1]

پی نوشت

[1] تو و جبهه؟!بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه