پیرمرد بمی
4 بازدید
موضوع: سایر

بخشی از خاطرات من

یکی از امدادهای غیبی جنگ تحمیلی آن بود که بسیجی ها، اعمّ از پیر و جوان و نوجوان، برای دفاع از کشور جمهوری اسلامی ایران که منسوب به کشور امام زمان(عجل الله وتعالی فرجه الشریف)بود، به امر قائم مقام او حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه)، راهی نبرد با دشمن می شدند که در آن جنگ نابرابر، برخی شهادت نصیبشان می شد و برخی دیگر مدال جانبازی و برخی هم صحیح و سالم به وطنشان باز می گشتند. این عدّه را خداوند تبارک و تعالی برای ادامه راه شهداء و ایثارگران زنده نگه می داشت و عدّه ای هم بنابر علل و حکمت هایی به اسارت نیروهای بعثی در می آمدند.

پیرمرد بمی به نام صفر که سنّ او از هفتاد سال هم گذشته بود، چهره ای گندمگون داشت و موهای سر و صورت او کاملاً سفید شده بود و حتی یک تار موی سیاه در آن ها یافت نمی شد.

یک روز بعثی ها خطاب به آن قهرمان در بند اسارت گفتند: آی پیرمرد! تو چرا به جبهه آمده ای؟

آن بسیجی قهرمان، در جواب آن ها گفته بود: برای دفاع از کشورم.

 بعد از آمار، غروب بود که سربازان بعثی به داخل آسایشگاه آمدند و او را به نزد افسر بعثی بردند. سربازان بعثی در برابر آن افسر و شاید هم خود آن افسر، طوری به شدت با دمپایی به صورت آن پیرمرد زده بودند که وقتی او را به داخل آسایشگاه برگرداندند، آنچنان صورتش باد کرده بود که دیگر شبیه صفر بمی نبود.

آری، بعثی ها به صفر هم رحم نکردند.[1]

پی نوشت

[1] تو و جبهه؟!بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه