کانال و ندانستن عربی
8 بازدید
موضوع: سایر

پس از چهل روز حرکت در مسیر جبهه، به بصره و از بصره به بغداد و از آنجا به زندان های هارون الرشید و نهایتاً به اردوگاه رسیدیم.

در بدو ورود به اردوگاه، باید از طرف سربازان بعثی با نظارت افسران آن ها حسابی پذیرایی می شدیم. قبل از آن که ما را از ماشین های ایفا پیاده کنند، افسران بعثی تونل های از سربازانشان مهیا کرده بودند به طول حدوداً ده متر و شاید هم بیشتر که از وسط؛ های محوطه بیرونی شروع می شد و تا ته آسایشگاه شماره، امتداد پیدا می کرد که در دست هر یکی از سربازان بعثی کابلی وجود داشت.

بچه ها را یکی یکی از ماشین های ایفا پیاده می کردند و از همین ابتدای کانال با کابل هایشان به او حمله؛ ور می شدند و او را کتک می زدند و آن اسیر باید در حال پذیرایی، مسیر کانال را تا پایان طی می کرد که برخی شاید بیش از چهل و یا پنجاه کابل در این کانال نوش جان می کردند. زمانی که نوبت من رسید، از ماشین ایفا پیاده و آماده پذیرائی شدم. از قضای روزگار علیرضا اصفهانی که در همان تک بعثی ها قطع نخاع شده بود و پائین ماشین ایفا بر روی زمین افتاده بود، در حال دست و پا زدن بود، من هم ابتدای کانال ایستاده بودم و خود را آماده کتک خوردن کرده بودم که ناگهان متوجه شدم بعثی ها چیزی به من می گویند و از طرفی هم با دست اشاره می کردند که علیرضا را از روی زمین بلند کن و به داخل آسایشگاه ببر که من از حرف زدن و اشاره آن ها هیچ متوجه نمی شدم؛ نمی دانستم آن ها چه می گویند و به چه چیزی اشاره می کنند. نگاهی بر روی زمین کردم و دیدم تمام کسانی که داخل کانال شده؛ اند، دمپایی هایشان را که از بغداد به آن ها داده بودند، از پاهایشان درآورده اند و وارد آن کانال مصنوعی شده؛ اند. ابتداء خیال کردم که به من می گویند دمپایی هایت را از پاهایت در بیاور؛ لذا من دمپایی هایم را از پاهایم در آوردم و بر روی دمپایی های دیگر انداختم. بازهم دیدم نگاه به من می کنند و به روی زمین، در آنجایی که علیرضا افتاده بود، اشاره می کنند. با خود گفتم که شاید باید خودم را مثل علیرضا بر روی زمین بیندازم و دست و پا بزنم. دستهایم را روی زمین گذاشتم که خود را شبیه علیرضا کنم که دیدم باز هم هنوز سربازان بعثی نگاهشان به من است و با دستهایشان به علیرضا اشاره می کنند. بعد از کلّی که با من عربی صحبت کردند و با دست هایشان اشاره کردند تازه فهمیدم که بعثی ها می گویند: زیر بغل علیرضا را بگیر و به داخل آسایشگاه ببر. از آنجا که یکی از پاهایم در زمان طفولیت سوخته بود، گرفتن زیر بغل علیرضا برایم سخت بود. به همین خاطر پای معلولم را نشان بعثی ها دادم و عذرم را از این کار خواستم و داخل کانال شدم که در آن روز، به خاطر معلولیت پایم، کم ترین کتک یعنی پنج و یا شش کابل در آن کانال بیشتر به پشت و دست و پاهایم نخورد.[1]

پی نوشت

[1] تو و جبهه؟!بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه