ساعات اولیه شب های تابستان
11 بازدید
موضوع: سایر

بخشی از خاطرات من

یک ساعت به غروب ما را داخل آسایشگاه ها می کردند و به صورت پنج پنج می نشاندند و پس از آن، سربازان بعثی شروع به شمارش و آمار گیری می کردند و بعد از آنکه آمار تمام می شد، درب آسایشگاه را از پشت تا صبح به رویمان می بستند. این برنامه زمستان و تابستان بچه ها بود.

در زمستان وقتی سربازان بعثی آمار می گرفتند و می رفتند، ماندن در آسایشگاه تحمل سختی اش راحت تر از تابستان بود. بالأخره پنجره ها را می بستیم و با چراغ والر و پتو هایی که داشتیم، هر چند اندک، خود را گرم می کردیم وپتوها را برای گرم شدن به دور خود می پیچیدیم و یا روی خود می انداختیم و استراحت می کردیم، امّا در تابستان قصّه فرق می کرد؛ دیگر نیازی به پتو نداشتیم، بلکه نیاز مبرم به کولر پیدا می کردیم. در تابستان وقتی سربازان بعثی آمار می گرفتند و می رفتند و درب آسایشگاه ها را از پشت می بستند، با آن گرمای کم نظیری که در آنجا بود، دو و یا سه پنکه سقفی برای آن جمعیت، جوابگو نبود؛ حدود دو ساعت اولیه شب شاید هم بیشتر، بدن هایمان از گرما شروع به عرق کردن می کرد؛ آنچنان عرق می کردیم که پیراهن هایمان را از تنمان بیرون می آوردیم و با زیر پیراهنی به سر می بردیم و پس از گذشت مدت کوتاهی، گویی بر سر تک تک بچه ها سطلی از آب ریخته اند. در این هنگام زیر پیراهن هایمان را از تنمان بیرون می آوردیم و آن ها را با دست هایمان مچاله کرده و فشار می دادیم، آنچنان از زیر پیراهن هایمان عرق کف آسایشگاه می ریخت که گویا آن لباس را در آبی انداخته ای و از آن آب برداشته ای و پس از آن با مچاله کردن و فشار دادن، آب آن را می گیری.[1]

پی نوشت

[1] تو و جبهه؟!بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه