شایعه آزادی مجروحین
17 بازدید
موضوع: سایر

بخشی از خاطرات من

همانطور که قبلا ذکر شد در زمان طفولیّت بر اثر شیطنت های بچّه گانه، داخل تنور زمینی افتادم و پای راستم به شدّت آسیب دید، امّا پای چپم فقط مقداری از پوستش سوخته شده بود. با همین وضع به اسارت نیروهای بعثی در آمدم.

روزی از روزهای پائیز، عدّه ای از فرماندهان بلند پایه حزب بعث و پزشکان متخصّص، به داخل اردوگاه آمدند و اعلام کردند آنهایی که مجروح هستند، در یک ستون صف شوند تا نام آن ها را بنویسیم و پس از ثبت نام آن ها را آزاد کنیم.

در ایران از دوستان و غیره شنیده بودم دشمن احمق است و این جمله در ذهنم بود، با خود گفتم این ها که چیزی حالیشان نیست، پس بگذار بگویم پایم در جنگ مجروح شده است تا مرا هم آزاد کنند با این افکار از جایم بلند شدم و به داخل صف مجروحین نشستم.

بازجویی از مجروحین شروع شد تا آن که نوبت به من رسید.

پای سوخته ام را به آن ها نشان دادم. بر خلاف تصوّر من، آن ها احمق نبودند و با هم دیگر، به مشورت پرداختند و نتیجه در بین خودشان اعلام کردند که جراحت این پا، بر اثر سوختگی است.

من هم برای این که حرفی برای گفتن داشته باشم، در جواب آن ها گفتم: این پایم در دفعات قبلی که به جبهه آمده ام، زخمی شده است.

 باز هم آن ها نپذیرفتند و در نهایت با چند ضربه کابل، مرا از صف مجروحین بیرون کردند.[1]

پی نوشت


[1] تو و جبهه؟!بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه