کلاس منطق
12 بازدید
موضوع: سایر

بخشی از خاطرات من

کلاس هایی که در اسارت برگزار می شد، نه کتابی داشت و نه دفتر و نه قلمی. البته راحت تر بگویم، فقط کتاب نداشت، امّا دفتر و قلم جایگزینی وجود داشت. پشت دست بچّه ها، دفترشان بود. سیم خاردار و چوب های کوچک سرتیز، قلمشان بود که به وسیله آن ها، پشت دستشان می نوشتند. پس از پایان کلاس، آنقدر آن  نوشته ها را می خواندند وتکرار می کردند تا آنکه حفظشان می شد. به قول ما طلبه ها «الدرس حرف و التکرار ألف.[1] » پس از آنکه حفظشان می شد، با شستن دستهایشان، آن دفتر را آماده برای یادگیری درس بعدی می کردند. برخی از مواقع هم از دفتر و قلم استفاده نمی کردیم. فقط از تخته خاکی وگچ سنگی که همان زمین و سنگ ریزه بود، استفاده می کردیم، آن هم فقط استاد استفاده می کرد و ما حفظ می کردیم و به ذهنمان می سپردیم. کلاس منطقی داشتیم که توسط آقای منزوی که از طلبه های کاشان بود، اداره می شد و شاگردان آن کلاس، اینجانب، سید محمود هاشمی و مصطفی محمّدی بود. تمام مطالبی که در آن کلاس توسط استاد منزوی گفته می شد، سر همان کلاس درس به ذهنمان می سپردیم؛ آنقدر تمرکزمان بالا بود که حرف به حرف آن درس منطق را، همان سر کلاس حفظ می کردیم و پس از اتمام کلاس، من آن مطالب را چندین بار در حال قدم زدن تکرار و آن ها را در ذهنم تثبیت می کردم.

یک روز در حالی که ما مشغول یادگیری بودیم، سرباز بعثی نزدمان آمد. قبل از آن که به ما نزدیک شود، استاد سریع مطالب منطقی را پاک کرد و در آن مکان کلمه (R) را نوشت. آن بعثی، شروع کرد به آن سه نفر کتک و لگد زدن و هر کتک و لگدی که می زد، می گفت: «أنت حزب الله.» من از این کتک ها و لگد ها، جان سالم به در بردم؛ زیرا زمانی که سرگرم زدن آن ها بود، خودم را کم کم عقب کشیدم و به داخل بچّه-هایی که در محوطه درحال قدم زدن بودند، مخفی کردم.[2]

پی نوشت

[1] درس توسط معلم یکبار داده می شود اما باید دانشجو برای یاد گیری هزاربار تکرار کند.

[2] تو و جبهه؟!بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه