جایگاه پدر اسراء، در اسارت
4 بازدید
موضوع: سایر

بخشی از خاطرات من

أنت حرس خمینی؟

روز سوم اسارت، یک بعثی نزدم آمد و سؤال کرد: أنت حرس خمینی؟ از آن جا که من معنای این جمله را نمی دانستم و فکر می کردم که او به من می گوید که به حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه) توهین کن، من با تکان دادن سر به سوی بالا به او فهماندم: لا حرس خمینی. یعنی به خمینی توهین نمی کنم. آن بعثی بدون هیچگونه عکس العملی مرا تنها گذاشت و رفت و من از رفتن او تعجّب کردم که چرا با قنداقه اسلحه ای که در دست داشت، به سینه ام نزد و همچنین مرا زیر مشت و لگد نگرفت. بعدها متوجّه شدم «أنت حرس خمینی»، یعنی تو پاسدار هستی؟

 همین سؤال را از یکی از پاسداران که اهل دهکهان شهرستان کهنوج به نام صفر عمرانی، کرده بودند. او هم از آنجا که معنای این جمله را نمی دانست، گفته بود: نعم؛ که او را به باد کتک گرفته بودند.[1]

پی نوشت


[1] تو و جبهه؟!بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه