برداشتن، شعار توهین به امام
3 بازدید
موضوع: سایر

بخشی از خاطرات من

روزهای اوّلی که وارد اردوگاه شدیم، از آنجا که هنوز بچّه ها با هم هماهنگ نشده و اتّحادی نداشتند، بعثی ها به راحتی به خواسته های خود دست می یافتند. بعثی ها از بچّه ها هنگام آمار، شعار مرگ بر خمینی می خواستند و بچّه ها هم برای این که مورد اذیت و آزار آن ها قرار نگیرند، این شعار را به صورت های گوناگون و به وزن همان مرگ بر خمینی، سر می دادند؛ مثلاً عدّه ای «مرد باد خمینی» و عدّه ای دیگر هم «رهبر خمینی» را می گفتند. بعثی ها متوجّه شده بودند که بچّه ها هنگام شعار، چه می گویند. سربازهای بعثی، به ما می گفتند: «ما می دانیم شما شعار علیه خمینی نمی دهید؛ بلکه می گویید: مرد باد خمینی و یا رهبر، خمینی.» بچّه ها وقتی متوجّه شدند که بعثی های مزدور، در جریان شعارهایشان قرار گرفته اند، تصمیم گرفتند که دیگر به کوری چشم دشمنان ایران و حضرت امام خمینی(رحمة الله علیه)، حتّی همان شعار مرد باد خمینی و یا رهبر خمینی را هم دیگر نگویند تا عدّه ای از بعثی ها که تازه وارد اردوگاه می شدند و یا با روحیه بچّه ها آشنا نبودند، خیال نکنند اسراء بر علیه رهبرشان شعار می دهند.

امّا چه زمانی و به چه بهانه هایی این شعار را بردارند که هنگام فرا رسیدن ماه ضیافت و مهمانی خدا رسید. چه ماهی بهتر از این ماه که بچّه ها دیگر شعار ندهند. عدّه ای از بچّه های حزب الله، مسئولین آسایشگاه ها را که آن ها هم از بچّه های اسیر بودند، در جریان گذاشتند که فردا صبح، هنگام آمار و سرشماری، زمانی که مأمورین بعثی می آیند و انظامات خبردار می دهد، کسی شعار ندهد و مسئولین آسایشگاه ها هم، شب فردای آن روز، این خبر را به ساکنین آسایشگاه ها رساندند و فردای آن روز فرا رسید و همه اسراء قسمت اوّل که حدود هزار و دویست نفر بودند، وارد محوّطه شدند و هر آسایشگاهی به صورت جدا جدا و به نظم، پنج پنج نشستند. در این هنگام بعثی ها از بیرون، وارد محوّطه شدند. مسئول انتظامات با صدای بلند در برابر جمعیّت فریاد زد:«بر پا.» پس از آن که بچه ها بلند شدند، دوباره با صدای بلند گفت: «خبر دار.» آن صبحگاه، بعثی ها فقط مواجه شدند با همان احترام نظامی یعنی پا بر زمین کوبیدن، امّا از شعار هیچگونه خبری نبود. سکوت محض همه جا را فرا گرفته بود و این سکوت، وحشتی بر دل بعثی ها انداخته و آن ها را مضطرب کرده بود؛ زیرا نمی دانستند که آخر این سکوت و شعار ندادن، به کجا ختم می شود. سرباز بعثی دوباره به مسئول انتظامات دستور داد که برای بار دوم خبردار بدهد!

انتظامات برای بار دوم با صدای بلند گفت: خبر دار. باز هم بچّه ها فقط احترام نظامی گذاشتند و پا را محکم تر از قبل بر زمین کوبیدند و در این مرتبه هم بعثی ها، صدای شعاری از بچّه ها نشنیدند. از وحشتی که داشتند، بچّه ها را به داخل آسایشگاه هایشان هدایت کردند و پس از آن، مسئولین آسایشگاه ها را فرا خواندند.

مسئولین ایرانی آسایشگاه ها، نزد مسئولین بعثی رفتند. مسئولین بعثی پس از تهدید فراوان، خطاب به مسئولین آسایشگاه ها گفته بودند: به آن ها بگویید: شما شعار بدهید، ما خودمان شعار را بر می داریم. امّا اسراء زرنگ تر از آن بودند که فریب یک سروان بعثی را بخورند.

آن ها، بچّه ها را پنج روز در آسایشگاه ها زندانی کردند، امّا نتیجه ای نگرفتند. در این مدّت که بچّه ها در آسایشگاه ها زندانی بودند، برای خود کارهای سرگرمی و تفریحی انجام می دادند. گویا هیچ گونه اتّفاقی نیافتاده است. پس از گذشت پنج روز متوجّه شدند، اسرای ایرانی سر تسلیم، فرود نمی آورند، تصمیم گرفتند که یک عدّه ای از اسراء بی گناه را، از بین بچّه ها جدا کنند و آن ها را به حمایه ببرند و شکنجه و زندانی کنند.

شکنجه آن ها به این صورت بود که کیسه های انفرادی بر سر آن ها می کشیدند و با برق آنها شوک، می دادند. وقتی بعثی ها نتوانستند امتیازی از اسیران ایرانی بگیرند، مجبور شدند که درب آسایشگاه ها را مثل همیشه بر روی اسرای پیروز باز کنند. این بود که دیگر ریشه شعار علیه امام خمینی و دیگر مسئولین نظام مقدّس جمهوری اسلامی ایران برای همیشه کنده شد.[i]

پی نوشت

[i] تو و جبهه؟!بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه