خبرفاسق و رحلت حضرت امام
5 بازدید
موضوع: سایر

بخشی از خاطرات من

یکی از خبرهای ناگواری که در اردوگاه، روحیه بچّه ها را در هم شکست و قلب آن ها را اندوهگین کرد، خبر باور نکردنی رحلت حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه) بود.

ما در اردوگاه، به صورت کامل دسترسی به اخبار کشور عزیزمان، ایران نداشتیم. وقتی سربازان بعثی خبر رحلت حضرت امام خمینی (ر حمة الله علیه) را به ما دادند، بچّه ها باور نمی کردند و می اندیشیدند که بعثی-ها، فاسقند و دروغ می گویند و خبر آن ها حجّت نیست. حتّی در آسایشگاه شماره، وقتی بعثی ها از پشت پنجره، این خبر ناگوار را به عزیزان آزاده می دهند، شخصی به نام حسن اصغری نژاد، که هم اکنون از طلبه های خوب و فاضل می باشد، چون تابلو بود که سرباز بعثی او را فرا می خواند، حسن از جای خود بلند می شود و به طرف پنجره، حرکت می کند و در برابر آن سرباز بعثی قرار می گیرد. آن سرباز بعثی بدون مقدمه خطاب به حسن می گوید: «خمینی مات» حسن وقتی خبر رحلت حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه) را از زبان سرباز بعثی می شنود، باور نمی کند و در پاسخ آن سرباز بعثی آیه شش سوره حجرات که معروف به آیه نبأ است را می خواند:«یا أیّها الّذین آمنوا إن جاءکم فاسق بنبأ فتبیّنوا إن تصیبوا بجهالة فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین.»

یعنی شما که این خبر را آورده اید، فاسقید و راست نمی گویید. تلاوت این آیه شریفه، همچون پتک محکمی بر فرق آن بعثی فرود آمده بود و او را خشمگین کرده بود و همین امر باعث شد که شیخ حسن را از آسایشگاه خارج کنند و به حمایه ببرند که در آنجا نقیب جمال و درجه دارانش به دور هم نشسته و منتظر یک سرگرمی بودند.

سربازان نقیب جمال با چند کابل که به هم بسته بودند و به آن «سیدی کابل» می گفتند، چند نفری به جان حسن می افتند و از او در برابر نقیب جمال، خوب پذیرایی می کنند و پس از آن، او را سه شبانه روز، در سیاه چاله و یا به گفته ما اسراء، زندان در زندان، زندانی کنند.

بعد از سه شبانه روز، آن اسیر قهرمان را به میان اسراء باز گرداندند. هنگامی که شیخ حسن بر بچّه ها وارد شد، به خاطر رشادتی که از خود نشان داده بود، مورد استقبال گرم بچه ها قرار گرفت و بچه ها یکی یکی به طرف او می رفتند و با او مصافحه و معانقه می کردند و به او خوش آمد می گفتند و شاید هم به مناسبت رحلت حضرت امام به او تسلیت می گفتند.

رحلت حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه)، داغ سنگینی بر دل اسراء گذاشت؛ تا جایی که پس از رحلت حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه)، حدوداً دو سال، شاید هم بیشتر می گذشت؛ هرگاه یاد امام می افتادم، آه سوزانی سر می دادم. البتّه این مخصوص شخص من نبود، بلکه مربوط به همه اسراء و دوست داران حضرت امام راحل بود.[1]

پی نوشت


[1] تو و جبهه؟!بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه