تبادل اسراء
6 بازدید
موضوع: سایر

بخشی از خاطرات من

پس از آن که تبادل اسراء ایرانی با اسراء بعثی در مرز خسروی صورت گرفت، ما وارد کشور عزیزمان ایران شدیم. سه روزی به خاطر قرنطینه، ما را در اردوگاهی در کرمانشاه نگه داشتند. پس از آن، ما را سوار بر هواپیما کردند و به کرمان بردند و از فرودگاه کرمان به صورت مستقیم، هر کسی را به شهرستانشان می-فرستادند. از شهرستان کهنوج، ما چهار نفر بودیم: من، حسین عمرانی، ناصر نیکخو و علی بناوند. بعد از ظهر، ساعت های چهار، پنج بود که ما به ورودی شهرستان کهنوج رسیدیم. ما چهار نفر را در درب ورودی، بیرون شهر نگه داشتند. عدّه ای از مسئولین در همانجا به استقبال ما آمدند. پس از آن، ما را وارد شهر کهنوج کردند و مورد استقبال گرم مردم غیور و خون گرم کهنوج قرار گرفتیم. در همین حین که ما را در خیابان های اصلی شهر می گرداندند، هوا داشت رو به تاریکی می رفت و نزدیک های اذان مغرب بود. به همین خاطر پسر عمویم، شیخ حسین، که در آن زمان رئیس سازمان تبلیغات شهرستان کهنوج بود، به مسئولین سپاه گفت: او را امشب به مهروئیه نبرید. ممکن است آن طور که باید در شأنش باشد، مورد استقبال قرار نگیرد و به همین منظور، پسر عمویم، مرا از سپاه تحویل گرفت و از او امضاء گرفتند که فردا مرا به سپاه تحویل بدهد. آن شب برای صرف شام در کهنوج، مرا به منزل حاج علی تاجیک بردند. حاج علی تاجیک در زمانی که در سدّ دز بودیم، فرمانده یکی از دسته های گردانمان بود، امّا وقتی ما را به فاو بردند، او از ما جدا شد و به همراه گردان قبلی کهنوجی ها به فرماندهی سردار صالح بناوند به حلبچه رفت. آن شب برای استراحت به دفتر امام جمعه رفتیم و صبح فردای آن شب، مرا به سپاه بردند و تحویل سپاه کهنوج دادند که آن ها مرا به سوی زادگاهم، دهستان مهروئیه، حرکت دادند.[1]

پی نوشت


[1] تو و جبهه؟!بر اساس خاطرات دوران اسارت موسی لطفی مهروئیه